واقعیتش اینه که وقتی که کووید اومد، اوایلش راضی بودم ب دلایلی. از اینکه میتونم تو خونه بشینم و از خیلی از حواشی دور باشم، کیک و شیرینی بپزم، کتاب بخونم و فیلم ببینم و پادکست گوش بدم..اما این اولش بودخیلی وقته که به تنگ اومدمخیلی وقته که روز و روزگارم به کار مفیدی نکردن میگذره چون ته خونه کسل میشمدلم مثل سگ تنگ شده برای وقتایی که توی سایت مینشستیم و درس میخوندیم، خسته که میشدیم اول بساطمونو حسابی رو میز پهن میکردیم که کسی جامونو نگیره، عاخه سایت خیلی شلوغ بود. بعد با یه جمعی از بچه ها میرفتیم بوفه ی آقای جعفری، سلام احوالپرسی گرمی میکردیم خانم جعفری شوخی میکرد باهامون، یه خوراکی میخریدیم، مثلا یه پاکت چیپس، بعد هممون دستمونو بدون رعایت پروتکل های بهداشتی میکردیم توی اون بسته چیپس، میگفتیم و میخندیدیم، نهایتا دوتا تیکه ی «کی خرخون تره» بار هم میکردیم و میرفتیم بالا درس میخوندیم...میومدم خونه به مشاوره و پیانو و ورزش رسیدگی میکردم، شب میخوابیدم و فردا باز همین روتین دوست داشتنی.این وسطا یه وقتایی میرفتیم چیتگر، یه وقتایی کافه های مختلف شهر، یه وقت سینما، یه وقت کنسرت... تفریحمونم داشتیم. چند بعدی هم بودیم. درسا هم میخوندیم ، اگرم دو دور نمیخوندیم یه دور میشد.مفید درس میخوندیم، مفید روابط اجتماعی برقرار میکردیم، مفید تفریح میکردیم. همه چی سر جاش بود.الان؟بوفه ی آقای جعفری بسته. آقای جعفری، خانم جعفری و شوخیاشون دانشگاهو ترک کردن و رفتن؛ بجاش یه vending machine گذاشتن که کد خوراکی مورد نظر رو وارد میکنم و برام میندازتش پایین. بعد برش میدارم و میرم تو سیتی خالی تر از همیشه میشینم و تنهایی میخورم. نهایتا برمیگردم به سا
برچسب:
نویسنده: آتنا اکبری
تاريخ: سه
شنبه
29 آذر
1401 ساعت: 11:57